دانشگاه علوم پزشکی ایران
Iran University of Medical Sciences
  • گزارش تصویری
  • فیلم و صوت
  • درباره ما
  • سلامت و تندرستی
  • تاریخ شفاهی
  • انتصابات



درباره روابط عمومی
شماره های تماس با ما
پست الکترونیکیiumspr@iums.ac.ir
آدرس: اتوبان شهید همت بین شیخ فضل ا.. نوری و شهید چمران دانشگاه علوم پزشکی ایران مرکز همایشهای رازی روابط عمومی

گفتگو با مردی نام آشنا برای اهالی علم و هنر

 | تاریخ ارسال: 1399/7/5 | 
گفتگو با مردی نام آشنا برای اهالی علم و هنر
میهمان این هفته تاریخ شفاهی از دانشجویان اولین دوره دانشکده پیراپزشکی مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران است. او نیز مانند سایر دانشجویان ورودی سال ۱۳۵۶ از طریق یک آگهی در روزنامه ها از راه اندازی یک مرکز علمی در پایتخت آگاه می شود و با گذراندن آزمون های ورودی، دانشجوی دوره کارشناسی علوم آزمایشگاهی این مرکز می شود.  
شاید هیچ وقت بنیانگذاران مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران تصور نمی کردند در اولین سال راه اندازی مرکز با فعالیتهای انقلابی ضد شاه مواجه بشوند، اما او که در خانواده ای مذهبی بزرگ شده، به همراه دوستانش به طور غیر رسمی انجمن اسلامی دانشجویان را در مرکز تاسیس می کنند و با مردم در انقلاب ۱۳۵۷ همراه می شوند. 
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران نماینده دانشجویان پیراپزشکی در شورای مدیریت مرکز پزشکی ایران می شود تا این ماجرا سرآغاز یک دوره طولانی حضور در عرصه های فرهنگی، علمی و اجرایی کشور برای او باشد.
با دکتر علی منتظری در پژوهشکده علوم بهداشتی جهاد دانشگاهی گفتگو کردیم، جایی که سالهاست به دور از هیاهوهای سیاسی و اجرایی به محلی آرام برای فعالیتهای علمی و پژوهشی اش تبدیل شده است. 
•    آقای دکتر شما جز دانشجویان دوره اول رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه علوم پزشکی ایران هستید. چرا دانشگاه علوم پزشکی ایران را انتخاب کردید؟ که البته آن  زمان مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران نام داشت.
واقعیت امر این است که در آن سالها من اول رشته ریاضی می خواندم و دیپلم ریاضی گرفتم. البته خیلی موفق نبودم. در سال بعد یعنی سال ۵۶ به طور متفرقه دیپلم تجربی گرفتم. نسبت به ریاضی وضع بهتری داشتم. منتهی کسی نبود ما را در انتخاب رشته راهنمایی کند، مثلا دامپزشکی شیراز قبول شدم اما چون سهمیه بندی شده بود، یعنی ۲۵ نفر دختر، ۲۵ نفر پسر می گرفتند، با وجود اینکه نمره قبولی آورده بودم، قبول نشدم. پزشکی ارتش هم قبول شدم اما به دلیل ملاحظات خانوادگی نرفتم. همان موقع اگر پزشکی اصفهان را انتخاب می کردم، حتما قبول می شدم. چون نمره من بالاتر بود اما عرض کردم کسی نبود، راهنمایی کند.  
در همان ایامی که از ورود به دانشگاه نا امید شده بودم و قرار بود به سربازی بروم. یک آگهی در روزنامه منتشر شد که مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران دانشجو می پذیرد. بنابراین از روی ناچاری فرم ثبت نام را پر کردم، که البته امیدی هم نداشتم که قبول شوم، چون مصاحبه خاصی داشت.

•    یادتون هست چه روزنامه ای بود؟

آن روزها چند تا روزنامه که بیشتر نبود؛ روزنامه رستاخیز روزنامه صبح بود. کیهان و اطلاعات هم بعد از ظهرها منتشر می شدند. یکی از این روزنامه ها بود.
•    شما ورودی سال ۵۶ بودید؟ 
بله ورودی اولین دوره بودم. دانشکده های پزشکی و پیراپزشکی مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران در سال ۱۳۵۶ اولین دانشجویان خود را پذیرش کردند.
•    آن سالها کلاسها کجا برگزار می شد؟
کل ساختمانهای مرکز چند تا ساختمان استیجاری بود. یک ساختمان سه طبقه در خیابان پدیدار کنار ساختمان شرکت آمریکایی هلی کوپتر سازی بل قرار داشت، در طبقه همکف بخش استراحت دانشجویان که به آن لانچ می گفتند قرار گرفته بود؛ مبلی گذاشته بودند و دو تا میز پینگ پنگ. سلف سرویس هم کنار لانچ بود. آزمایشگاه ها هم در زیرزمین های همین ساختمان بود. یک طبقه هم بالای اینها بود که اعضای هیئت علمی مستقر می شدند.
یک ساختمان هم در چهارراه جهان کودک قرار داشت. کلاسها و درسهای دانشکده پیراپزشکی عمدتا در این ساختمان برگزار می شد. دو ساختمان هم در خیابان گاندی بود. در ساختمان اول بخش های اداری قرار داشتند و کلاسهای دانشکده پزشکی هم در ساختمان دوم گاندی برگزار می شدند. یک ساختمان دیگری را هم در بهجت آباد یعنی در خیابان کریمخان (آبان شمالی) اجاره کرده بودند که چند جلسه ای از کلاسها هم آنجا برگزار شد. ولی خیلی زود آن را واگذار کردند. کلاً دانشگاه در همین ۵ ساختمان خلاصه می شد. دانشجویان پرستاری هم در همین ساختمان جهان کودک و گاندی بودند. زیرزمین گاندی هم برای تشریح و آناتومی در نظر گرفته بودند و آزمایشگاه دانشجویان پرستاری هم آنجا بود.
•    این شائبه وجود دارد که مرکز پزشکی شاهنشاهی به این دلیل بنیان گذاشته شد که در مقابل دانشگاه تهران که آن موقع فضای سیاسی و ضد شاه داشت، قرار بگیرد و دانشگاهی وابسته به نظام شکل بگیرد.
فکر نمی کنم چنین چیزی صحت داشته باشد. اصل ماجرا این است که در واقع محمدرضا پهلوی می خواست یک مرکز علمی جهانی در واقع درست کند. عمده فکر و طرح تأسیس این دانشگاه ناشی از جاه طلبی محمدرضا پهلوی برای ساختن یک مرکز یا دانشکده پزشکی جهانی و بین المللی بود. لذا به خاطر همین برای هیئت امنا آدمهای بسیار مهمی از جمله خواهر خودش را آورده بود. برای ریاست اینجا هم دکتر سمیعی که وزیر علوم بود تا چندی قبلش. ایشان را از وزارت علوم برداشتند. رییس اینجا کردند، چون برایشان اهمیت داشت. طرحهای بسیار بلندپروازانه ای داشتند برای این مرکز، کما اینکه در همان روزها یعنی سال ۵۶ کتابخانه مرکز با مدلاین ارتباط داشت. 
•    کتابخانه دقیقا کجا بود؟
زیر زمین ساختمان اول گاندی. ساختمان های خیابان گاندی هنوز هم هستند. زیرزمین ساختمان کلا کتابخانه بود. فضای خیلی بزرگی نیست ولی تمام مجلات معتبر دنیا را آبونه شده بودند و ما می دیدیم که از دانشگاههای دیگر هم برای استفاده از کتابخانه مرکز مراجعه می کنند.
•    در سال ۱۳۵۶ برای رشته پزشکی ۳۲ نفر دانشجو پذیرش شدند، در دانشکده پیراپزشکی چطور؟

فکر کنم در رشته علوم آزمایشگاهی در حدود ۳۰ نفر، در رشته رادیولوژی هم همین حدود. تعدادی هم دانشجو گرفتند که بورسیه سازمان انتقال خون بودند. شاید ۱۰ نفر بودند. کلاسهایشان با رشته علوم آزمایشگاهی مشترک بود و به نظر می آمد نهایتا با یک مدرک جداگانه ای تحت عنوان لیسانس خونشناسی یا رشته انتقال خون فارغ التحصیل شوند.
•    نقشه اولیه معماری مرکز پزشکی در فضای فعلی دانشگاه علوم پزشکی ایران در آن سالها توسط ویلیام پریرا؛ معمار آمریکایی طراحی شد، آیا پیش از انقلاب ساختمانی هم ساخته شد؟ 
همانطور که عرض کردم کل ساختمانهای مرکز پزشکی استیجاری بود و همیشه هم وعده می دادند، بنا است ساختمانی بسازیم، نقشه را نشان می دادند و ماکتی گذاشته بودند. خیلی از آن سالها گذشته ولی به خوبی یادم هست که در همان ایام آنجا بتن ریزی شد و به صورت نمایشی با حضور اشرف پهلوی و تعدادی از همین عوامل دانشگاه به همراه دکتر سمیعی در یک روز آنجا کلنگ زده شد و کارهای مختصری انجام دادند.
نه همه بعد از انقلاب ساخته شدند. دکتر صدیقی گیلانی، دکتر خسروی و من دنبال کردیم. عمده اش هم دکتر صدیقی گیلانی پیگیر موضوع بودند. در یک زمانی مرتب می رفتند سازمان برنامه و بودجه که اعتبارات ساخت اینجا را بگیرد. دقیق تر اینها را دکتر صدیقی گیلانی می دانند و باید از ایشان پرسید، چون بیش از همه درگیر این ماجرا بود و از پیشینه ماجرا بیشتر از من در جریان است. اگر ایشان نبود بعید می دانم آن مرکز و ساختمان برای دانشگاه باقی می ماند.
•    شما در طول تحصیل خود در همان ساختمانهای قدیمی و استیجاری بودید؟ 
بله. ما ساختمان های همت را ندیدیم.
•    این گفته وجود دارد که افرادی که در مرکز پزشکی پذیرفته شدند، عموما وابستگی به نظام داشتند. البته چون من از سبقه خانوادگی شما اطلاع دارم، قطعا مثال نقض این ادعا هستید.
نه اینطور نبود، شاید تلاششان این بود، افرادی را جذب کند که بی تفاوت باشند یا فقط به دنبال درس و مشق و کتاب باشند. مثلا عده ای از دانشجویان پزشکی به طور مستقیم از آمریکا جذب کرده بودند. قولهایی هم به ایشان داده بودند. آدمهای خوب و موجه ای هم بودند وابستگی به معنایی که در ارتباط با نظام شاهنشاهی باشند، نداشتند.
•    البته آزمونهای سختی هم که گرفته شد برای ورود دانشجویان،می تواند این ادعا را نقض کند.
بله. البته نگاه شان این بود، کسانی پذیرش بشوند که گرفتاری درست نکنند و فقط درس بخوانند. در حالیکه در همین دوره خود ما، ۵ یا ۶ نفری بودند که از روز اول مشکل درست کردند تا روز آخری که اینها حضور داشتند.

•    چه مشکلی؟
مشکل از نظر آنها. مثلا پخش اعلامیه ها و فعالیتهای دیگر. ما قبل از انقلاب تقریبا یک انجمن اسلامی غیر رسمی داشتیم. ما اصرار داشتیم در محیط دانشگاه نمار بخوانیم. در مورد بعضی ناهنجاری های فرهنگی اعتراض می کردیم. در واقع ممکن است آنها یک هدف خاصی را دنبال می کردند ولی محقق نشد.
•    فضای مرکز امنیتی بود یعنی شما حضور ساواک را در فضای دانشگاه احساس می کردید؟
فضا امنیتی نبود ولی یکسری مقررات و ضوابطی بود که نسبت به آنها خیلی حساس بودند. ما چند نفری بودیم، آقایان شکری، پذیرنده، غلامحسین عسگری، محمد استاد حجار، شهید حسین نیک بین، منوچهر صمدی که تظاهرات دینی و اعتقادی خودمان را تا حدی نشان می دادیم. به یاد دارم یک سرهنگ بازنشسته ای در دانشگاه بود که مسؤل حراست بود، وقتی انقلاب پیروز شد رفتیم اتاق ایشان، عکس های خودمان و بعضی گزارش ها را در کشوی میزش پیدا کردیم. البته ایشان هم سعی می کرد با نوعی نرمش، به ما تذکراتی بدهد.
•    با حجاب خانمها هم مشکل داشتند؟
بله حجاب ممنوع بود.
•    از آقای دکتر سمیعی بگویید، با ایشان هم ارتباط داشتید؟
من نه، هیچ ارتباطی نداشتم غیر از یک جلسه که در آن ایام حرکتهای مردمی و تظاهرات مردم، از دانشجویان خواستیم تا در همان لانچ جمع شوند. دکتر سمیعی و چند نفر دیگر هم آمدند. ما دعوت نکرده بودیم، خودشان آمدند. من را مجبور کردند، سخنران جلسه باشم. رفتم پشت تریبون و سخنرانی مختصری در حضور ایشان کردم؛ شاید تنها برخوردی بود که با ایشان داشتیم و فکر کنم در این جلسه به ایشان هم این طور خطاب کردم که آقای دکتر سمیعی می شنوی مردم می گویند مرگ بر شاه و دیگه کار از کار گذشته. 
خلاصه تنها چیزی که من یادم هست، این مورد است. چون ایشان در دسترس نبود و رسم هم نبود کسی با ایشان در ارتباط باشد .
•    ما در خاطرات شنیدیم ایشان با دانشجویان جلسه می گذاشتند؟ 
نه همچین حرفی صحیح نیست حداقل من تا آنجایی که ذهنم یاری می کند، همچین چیزی نبود.
•    می گویند خیلی اوقات برای ناهار به لانچ می رفتند.
نه، شاید یکی دوبار آمده باشد، آن هم برای نمایش اما همچین چیزی نبود. ناهار ایشان به طور جداگانه و خاص در اتاقشان سرو می شد. من و دکتر خسروی و دکتر صدیقی هر سه در اتاق ایشان مستقر شدیم.
•    آقای دکتر از آن اردوی اردیبهشت سال ۵۷ بگویید.
به طور کلی در کشور این طور بود که اینها دنبال فرهنگ برهنگی بودند. خدا رحم کرد به ما اگر انقلاب نشده بود معلوم نبود الان چه خبر بود. بعضی ها فکر می کنند مظاهری از برهنگی را الان می بینیم ولی اینها در مقابل آن برهنگی ها اصلا قابل توصیف نیست. پیشرفت و توسعه کشور را در همین برهنگی می دیدند. لذا اولا در مورد آرایش ظاهری خیلی حساس بودند. بدشان نمی آمد یکسری آدمهای بی تفاوت پرورش دهند. ما مطلع شدیم اردویی برای دانشجویان در یکی از مناطق اطراف تهران گذاشته اند. بنابراین ما به طور هماهنگ شروع کردیم به روشنگری در این زمینه و شرکت در این اردو را تحریم کردیم و تا حدی موفق شدیم، چون تعداد خیلی کمی شرکت کردند.
•    فارسی صحبت می کردید، جریمه می شدید؟
نه جریمه نمی شدیم اما جواب نمی دادند. به اساتید ایرانی هم گفته بودند که اگر به فارسی سوال کردند جواب ندهید. تلاش بخشی از دوستان ما هم این بود که بد از انقلاب زبان اینجا را تغییر دهند.
•    بعد از پیروزی انقلاب کلاس های درس ادامه پیدا کرد؟
همزمان با بقیه دانشگاهها مرکز پزشکی ایران هم باز شد. چون بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یک روزی را گذاشتند برای بازگشایی دانشگاه و به طور سمبلیک این مراسم در دانشگاه تهران با حضور آیت اله طالقانی برگزار شد. یادتون باشد ما در آن زمان کلا ۱۵ تا ۲۰ دانشگاه داشتیم، تعداد زیادی نبودند. کل دانشجویان سراسر کشور هم حدود ۱۰۰ هزار نفر بودند نه مثل حالا که ۴ میلیون دانشجو داریم. 
بعد از اینکه دانشگاهها باز شدند، ما شروع کردیم به کار و دیگر خودمان نرسیدیم، درس بخوانیم. چون بیشتر در خدمت دانشگاه و آماده سازی ها بودیم.
•    شورای مدیریت مرکز چه زمانی تشکیل شد؟ 
تقریبا بعد از پیروزی انقلاب به تدریج شکل گرفت.
•    چه افرادی در آن شورا بودند؟ 
بعد از انقلاب یک فضای نسبتاً دموکراتیکی در کشور ایجاد شد. در دانشگاه ما هم همینطور بود. گروههای سیاسی هم به یک دفعه در دانشگاه پیدا شدند. ما دیدیم، گروهی داریم طرفدار حزب توده اند. یک گروه طرفدار فدائیان خلق. مسلمان ها هم یک گروه بودند که ما بودیم. بعد یواش یواش دیدیم در بین ما هم دارد تقسیم بندی رخ می دهد. نگو این منافقین از از خدا بی‌خبر تحت عنوان مسلمانی آمده اند، یک عده را از ما جدا کرده اند.  یادم هست اولین برنامه ما بعد از پیروزی انقلاب یک نمایشگاه کتاب بود که در همان محل خیابان پدیدار برگزار شد و همه گروه‌ها میز داشتند.
در نتیجه آن زمانی که شورای هماهنگی برای اداره دانشگاه می خواست تشکیل بشود، تلاش می‌کردند از هر گروهی نماینده ای در شورا باشد. اما در نهایت من به نمایندگی از دانشجویان پیراپزشکی و دکتر قهرمانی به نمایندگی از دانشجویان پزشکی انتخاب شدیم. اساتیدی مانند دکتر زرگریان، دکتر متکلم، دکتر واعظی هم بودند. حتی اعضای کارکنان هم نماینده داشتند.
•    دکتر برومند انتخاب شورا بودند؟
دکتر برومند به نوعی هم انتخاب شورا بودند هم انتصاب از سوی دولت. چون ایشان با دولت موقت و دکتر فروهر ارتباط داشت. ارتباط شان با من هم بسیار خوب بود. هنوز هم که ایشان را می بینم با اسم کوچک من را صدا می‌کند. خیلی شخصیت دوست داشتنی دارند. گاهی هم نصیحت می کردند که این همه شما تندروی می‌کنید ما این کارها را قبلا کرده‌ایم. بعد به سن ما برسید، متوجه می شوید. البته بخشی از حرف‌هایشان متاسفانه یا خوشبختانه درست از آب در آمد. 
•     با انقلاب و رفتن اساتیدی که از خارج کشور آمده بودند، مرکز با کمبود استاد مواجه نشد؟
خیلی نرفتند، چند نفری رفتند.
•    منظورم اساتید خارجی مدعو بود؟
خیلی به یاد ندارم. اساتید خارجی برای رشته پزشکی می آمدند. عمده اساتید دانشکده ما همه بودند. در بیمارستان کار می کردند و در دانشگاه هم درس می‌دادند. مثلاً رئیس دانشکده پیراپزشکی شخصی بود به نام دکتر محمودی اتفاقا بعد از انقلاب هم بسیار با ما همکاری داشت و در ملاقاتی که خدمت حضرت امام  رسیدیم، حضور داشتند. ایشان متخصص فیزیک آزمایشگاهی بود و از آمریکا آمده بود. 
•    ایده دیدار با امام متعلق به شما بود؟ از آن روز بگویید.                                                      
بله. هماهنگی توسط پدر بنده انجام شد. در آن جلسه یک متنی آماده کرده بودم تا در حضور امام قرائت کنم. یادم نیست چی گفتم. اما خیلی کوتاه خودمان را معرفی کردیم و گفتیم آمادگی داریم، آنچه شما امر کنید، در آن جهت حرکت کنیم.
•    زمانی بود که بحث انحلال مرکز مطرح بود؟ 
نه به آن شکل نبود. موضوع انحلال گاهی مطرح می‌شد. ولی خودم در جایی نشنیدم، بگویند مرکز باید منحل بشود. دیدار امام هم به انحلال و یا وجود مرکز هیچ ارتباطی نداشت بلکه یک اقدام عاطفی برای اعلام پیوند مرکز پزشکی ایران با انقلاب بود. در آن زمان گروه‌های مختلف می رفتند خدمت امام. ما هم برنامه ریزی کردیم که به اتفاق اساتید و دانشجویان برویم. عمده بیانات امام هم در جهت استقلال کشور و محیط علمی بود.
به یاد دارم با حضرت امام ساعت ۱۰ قرار داشتیم، تا اتوبوس برسد و افراد جمع بشوند، ساعت ۱۰ و پانزده دقیقه شد. من خودم زودتر از بقیه رفتم داخل تا هم پدرم را پیدا کنم و هم ببینم کجا باید برویم. با عجله وارد اتاقی شدم، دیدم امام آنجا جلوس فرموده اند و منتظر ما هستند.
•    بعد از انقلاب طبیعتا واژه شاهنشاهی از عنوان مرکز حذف شد اما در مکاتبات دکتر برومند می بنیم از عبارت «دانشگاه علوم پزشکی ایران» استفاده شده، این اصرار برای چی بود؟
این خواست دانشجویان و اعضای هیئت علمی بود. برخی هم تذکر می دادند که از این عنوان استفاده نکنید چون غیر قانونی است ولی خب استفاده می شد.

•    هسته اصلی مرکزی جهاد دانشگاهی همان شورای اولیه بود که در دانشگاه علوم پزشکی ایران شکل گرفت؟  
خیر. ما در آن دوران چند تا دانشکده پزشکی داشتیم؛ دانشکده پزشکی هلال احمر که بعدا به دانشکده پزشکی شهید طالقانی تغییر نام داد، دانشکده توانبخشی و مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران که شد مرکز پزشکی ایران.
در جریان انقلاب فرهنگی موسسات کوچک را تجمیع کردند. مثلاً مدرسه عالی حسابداری و یا مدرسه عالی بازرگانی در مجتمع دانشگاهی علوم انسانی، در حوزه هنر مثلاً دانشکده فارابی یا دانشکده هنرهای دراماتیک در مجتمع دانشگاهی هنر و مؤسسات آموزشی فنی مثل تکنیکوم نفیسی و مدارس فنی دیگر در مجتمع دانشگاهی فنی و مهندسی قرار گرفتند. برای پزشکی واقعاً کار خاصی نکردند ولی در جهاد دانشگاهی همین الگو را برای گروه پزشکی هم اجرا کردیم. یعنی همان الگویی که برای «فنی و مهندسی» و علوم انسانی و هنر در جهاد دانشگاهی دوستان ما پیاده کردند، برای گروه پزشکی هم انجام دادند. در واقع یک جهادی درست شد به نام جهاد دانشگاهی گروه پزشکی که متشکل بود از سه مرکز طالقانی، ایران و توانبخشی. برای این جهاد یک شورای سه نفره تشکیل شد که اعضای عبارت بودند از آقایان جغتایی و تیموری هر دو از توانبخشی و آقای امیر یزدان‌پرست. بنده در چهارم مهر ماه سال ۱۳۶۰ به عنوان نماینده شورای جهاد دانشگاهی گروه پزشکی در مرکز پزشکی ایران انتخاب شدم. یعنی اولین کسی که جهاد دانشکاهی را در مرکز پزشکی ایران تاسیس کرد، بنده بودم. با حکم جهاد گروه پزشکی. اما داستان به این شکل باقی نماند.
•    چطور؟
برای اینکه بعد از مدتی دکتر نجفی وزیر علوم شد، گفت نمی‌شود در دانشگاه این همه به هم ریختگی باشد. باید یک رئیس داشته باشد و بقیه بروند. دعوا شروع شد و اجمالاً برای اینکه دعوا حل شود گفتند، برای دانشگاه یک شورایی به نام مدیریت جهاد دانشگاهی می‌گذاریم که رئیس یا دبیر این شورا همان رئیس دانشگاه باشد و دو نفر دیگر هم با حکم وزیر فرهنگ و آموزش عالی عضو این شورا باشند. بنابراین دکتر خسروی به عنوان دبیر شورا و دکتر صدیقی گیلانی و بنده با حکم دکتر نجفی برای عضویت دراین شورا انتخاب شدیم.
•     گفته می شود، با شروع انقلاب فرهنگی مرکز پزشکی ایران تعطیل نشد، شما تایید می کنید؟ 
خیر. خود ما تعطیل کردیم. همان موقع در دانشگاه را بستیم، حتی ترم به پایان نرسیده بود. من و  آقایان عسگری و شکری؛ همان دوستان هسته اصلی نیروهای مسلمان، در دانشگاه را قفل زدیم. حتی یادم هست، در مقابل خیابان جهان کودک طرفداران و منافقین آمدند، درگیری هم داشتیم.
•     دکتر برومند را چرا عزل کردند؟
عزل نکردند، نوع مدیریت ها عوض شد. دکتر برومند شخصیت ناشناخته ای که نبود. همراه دولت آمده بود همراه دولت موقت هم رفت.
•    چرا دوره مدیریت دکتر واعظی اینقدر کوتاه بود؟
من آن موقع با اینکه هنوز درسم تمام نشده بود، دانشگاه نبودم. فقط یکی دو بار ایشان را دیدم و فرد مومن، متدین و متعادل به نظرم آمد. چند تا از اساتید بودند که در جریان انقلاب به ما کمک های مالی هم برای چاپ پوستر، بروشور و کتاب می‌کردند. به نظرم یکی از آنها دکتر واعظی بود. خانم دکتر سلیمانی؛ استاد قارچ شناسی هم خیلی کمک می کردند. یادم هست ایشان چندین بار مبالغی حدود ۵۰۰ تومن به ما دادند که آن زمان تقریبا نصف حقوق یک نفر بود. در هرصورت در آن ایام ارتباط من با دانشگاه کاهش پیدا کرده بود. به چند دلیل یک دلیل اصلی این بود که من به دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی رفته بودم و چند وقتی هم در غرب و جنوب بودم.
•    چه زمانی به دانشگاه برگشتید؟
مهر سال ۶۱ دانشگاه ها بازگشایی شدند و  کسانی که می‌خواستند درسشان تمام شود، به دانشگاه برگشتند. ما هم دانشگاه را آب و جارو کردیم برای دوستان.
•    همه برگشتند؟
عمدتا برگشتند. اما تعدادی محدودی هم مشکلاتی داشتند یا خودشان نخواستند برگردند یا نگذاشتند برگردند. شاید یکی دو نفر بودند.
•    چه سالی فارغ التحصیل شدید؟
من اسفند ۶۳ فارغ التحصیل شدم. همزمان هم در جهاد دانشگاهی مسئولیت‌های متعددی داشتم. در سال ۶۳ مسئول واحد فوق برنامه جهاد دانشگاهی بودم. بعد  عضو  شورای مرکزی جهاد دانشگاهی شدم.
•    آن زمان جهاد دانشگاهی شورایی اداره می شد؟
بله، جهاد شورای مرکزی داشت، شخصیت های حقوقی و شخصیت‌های حقیقی که باید خود شوراهای جهادها انتخاب می‌کردند، در آن عضویت داشتند. من سه دوره متوالی توسط دوستان انتخاب شدم. در سالهای بعد هم اداره جهاد دانشگاهی ریاستی شد.
•   و شما در سال ۱۳۷۶ رییس جهاد دانشگاهی شدید.
بله. من سال ۱۳۷۰ برای ادامه تحصیل به انگلستان رفتم و پس از اخذ مدرک دکترای تخصصی در رشته سلامت همگانی از دانشگاه گلاسکو در سال ۱۳۷۵ به ایران برگشتم. ابتدا در مرکز تحقیقات سرطان پستان جهاددانشگاهی فعالیت می کردم اما به اصرار دوستان در سال ۱۳۷۶ به عنوان رییس جهاد دانشگاهی انتخاب شدم و سه دوره متوالی عهده دار این مسئولیت بودم.

 
•    در یک دوره هم رییس مرکز هنرهای نمایشی وزارت ارشاد شدید.

بین سالهای ۶۴ تا ۷۰ چون مسئول فرهنگی جهاددانشگاهی بودم. برنامه های مختلف فرهنگی و هنری از جمله جشنواره تئاتر دانشجویی، جشنواره فیلم دانشجویی، کنگره شعر و ادب فارسی، مسابقات قرآن و فن بیان و ... را در دانشگاه ها برگزار می کردیم. در این ایام آقای سید محمد خاتمی؛ وزیر ارشاد وقت جشنواره تئاتر دانشجویی ما را می آمدند. در برخی جلسات شورای انقلاب فرهنگی هم با ایشان دیدار داشتم. بنابراین یک شناخت و علاقه ای شکل گرفت و در دوره ای که تئاتر کشور وضع خوبی نداشت از من دعوت کردند که مسئولیت مرکز هنرهای نمایشی وزارت ارشاد را به عهده بگیرم. در ابتدا مقاومت کردم و در نهایت با این شرط که من کارم را در جهاد رها نخواهم کرد، پذیرفتم و خدا توفیقی داد که به اهالی هنر خدمت کنم به طوریکه برخی از آن دوره به عنوان دوران طلایی تئاتر یاد می کنند.

تهیه و تنظیم: دزفولی


CAPTCHA
دفعات مشاهده: 546 بار   |   دفعات چاپ: 3 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر