دانشگاه علوم پزشکی ایران
Iran University of Medical Sciences
  • گزارش تصویری
  • فیلم و صوت
  • درباره ما
  • سلامت و تندرستی
  • تاریخ شفاهی
  • انتصابات



درباره روابط عمومی
شماره های تماس با ما
پست الکترونیکیiumspr@iums.ac.ir
آدرس: اتوبان شهید همت بین شیخ فضل ا.. نوری و شهید چمران دانشگاه علوم پزشکی ایران مرکز همایشهای رازی روابط عمومی

گفتگو با مردی از سرزمین «آب و آفتاب» که تا پایان جنگ دیار خود را ترک نکرد

 | تاریخ ارسال: 1399/6/16 | 




میهمان این هفته تاریخ شفاهی آنقدر خوش صحبت بود که زمان از دستمان برود و گفتگویمان با او یک و ساعت و نیم طول بکشد. در طول گفتگو تلاش کردیم به سالهای حضور او در دانشگاه علوم پزشکی ایران بپردازیم اما ظاهراً همانقدر شنیدن آنچه که از سالهای دفاع مقدس به یاد داشت، برای ما جذاب بود، برای او نیز گفتن از آن سالها، جذابتر به نظر می رسید.
دکتر احمد عامری با وجود بورس تحصیلی خارج از کشور و پیشنهادهای مختلف برای آمدن به پایتخت تا پایان جنگ هشت ساله در خوزستان ماند، چون باور داشت الان زمان ماندن و خدمت به رزمندگان جبهه ها و مردم شریف سرزمین «آب و آفتاب» است.   


                                                                                                       
                                                                       
او با پایان یافتن جنگ تحمیلی در سال ۱۳۶۸ با کوله باری از تجربه فعالیتهای اجرایی در قامت شهردار اهواز، معاون بهداشتی و آموزشی دانشگاه اهواز، مسئولیت کمیته بهداشت جبهه منطقه جنوب و کار جهادی در مرکز عشایری ایران، به تهران می آید تا این بار در سنگری دیگر خدمت کند و رییس دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی ایران شود. دانشکده ای نوپا که سنی دو ساله داشت و از ادغام دو مؤسسه آموزش عالی علوم بهداشتی و آموزشکده بهداشت عمومی شهید دکتر لواسانی شکل گرفته بود.   

در ابتدا دکتر عامری را از زبان خودشان بیشتر بشناسید.  
من اصالتاً خوزستانی هستم و در روستایی به نام خلف آباد در نزدیکی شهر شادگان متولد شدم. شادگان آن زمان بخشی از شهرستان خرمشهر بود. مردم خلف آباد عمدتاً کشاورزی و برخی دامداری می‌کردند. پدر بنده هم کشاورز بود. دوران دبستان را در آنجا گذراندم. چون روستای ما دبیرستان نداشت، دو سال ترک تحصیل کردم اما در سال ۱۳۳۹ به دبیرستان ساسان در امیدیه رفتم. بعد از دریافت مدرک سیکل هم برای گذراندن دوره دوم متوسطه به دبیرستان کریم فاطمی اهواز رفتم و دیپلم را در سال ۱۳۴۴ آنجا گرفتم. در دانشگاه هم لیسانس ریاضی گرفتم و بعد از آن در رشته مهندسی بهداشت و محیط در مقطع فوق لیسانس در دانشگاه تهران تحصیل کردم. بعد از انقلاب هم در سال ۱۳۶۲ یک بورسی دادند که برای دکترا به انگلیس بروم اما نرفتم.           









چرا؟
چون جنگ بود، من اوایل جنگ هم مشاور عالی استاندار خوزستان؛ مهندس غرضی و از سال ۱۳۵۹ تا سال ۱۳۶۲ هم شهردار اهواز بودم. با خودم گفتم در این شرایط تو میخواهی بروی  
                                                                          
انگلیس چه کار کنی؟ چهار نفر بودیم، آن سه نفر رفتند ولی من ماندم. جنگ  فرصتی بود تا به رزمندگان عزیز خدمت کنیم. آبی دستشان بدهیم، غذایی بهشون برسانیم تا خدای نکرده مسموم نشوند. با مراقبتهای بهداشتی خدا را شکر اصلا بیماری همه گیر و جدی نداشتیم. فقط در دوره ای یک تبی که معروف به تب سنگر بود، به وجود آمد که سریع کنترل شد. 







تا کی اهواز ماندید؟
تا پایان جنگ اهواز بودم. چند ماه بعد از جنگ تحمیلی که دیگر قطعنامه پذیرفته شد. به تهران آمدم در آزمونی که دانشگاه تربیت مدرس برگزار می کرد، شرکت کردم و در دوره دکترای تخصصی بهداشت پذیرفته شدم. 
                                                        
چطور شد که به دانشگاه علوم پزشکی ایران آمدید؟
  وقتی شهریور  ۱۳۶۸ به تهران آمدم. سه ماه وزارت بهداشت بودم و به پیشنهاد مرحوم دکتر اصفهانی؛ استاد رحمت الله علیه به دانشگاه علوم پزشکی ایران آمدم. ایشان گفتند، دکتر سجادی که به تازگی رییس دانشگاه شده اند، دنبال فردی برای دانشکده بهداشت هستند. بنابراین اواخر سال ۱۳۶۸ بود که سرپرست دانشکده بهداشت دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی ایران شدم. 
                                                                                                                                            
در آن سالها چه رشته هایی در دانشکده بهداشت ارائه می شد؟
فقط سه رشته در دانشکده بهداشت ارائه می شد، رشته مهندسی بهداشت در مقطع لیسانس و دو رشته بهداشت عمومی و بهداشت محیط در مقطع فوق دیپلم.
چه تعداد دانشجو پذیرش می شد؟
در هر کدام از این رشته در سال ۳۰ تا ۴۰ نفر دانشجو پذیرش می شدند.
تعداد اعضای هیات علمی دانشکده کافی بود؟
اعضای هیأت علمی خیلی کم بود. بنده بودم و و یک خانمی بود الان اسم شان در ذهنم نیست. دکتر اصفهانی هم آمده بودند و مدتی در خدمت ایشان بودیم. آقای مهندس متولیان هم بود؛ پدر دکتر متولیان؛ معاون پژوهشی فعلی  دانشگاه. یک تعدادی هم داشتیم از دانشگاه ایران سابق ولی رشته های شان مرتبط نبود، مثلاً دکتر زنبورداری داشتیم، دکتر کشاورزی داشتیم. ما با اینها کاری نداشتیم ما دنبال نیروهای بهداشتی بودیم، در واقع رشته هایی که به علوم پزشکی مربوط می شدند. 
برای رفع کمبود هیات علمی چه کردید؟
شروع کردیم به بورسیه کردن و جذب هیأت علمی و در نهایت تا سال ۱۳۸۵ که بنده آنجا بودم، مجوز شش رشته فوق لیسانس و چهار رشته دکترای تخصصی را گرفتیم. دکتر فراهینی واقعاً هر جا هست خدا خیر دنیا و آخرت به ایشان بدهد، برای اخذ مجوزها تلاش زیادی کردند.
ایشان معاون آموزشی بودند؟
بله ایشان معاون آموزشی دانشگاه بود. به توسعه دانشکده ها و افزایش رشته ها اعتقاد داشتند. حمایت کامل هم می کردند. من دعا می کنم به این آدم ها چون به مردم کمک کردند. به یاد دارم یک روز رفته بودم نزد دکتر پزشکیان تازه وزیر بهداشت شده بودند و گفتم آقای دکتر کشور نیاز به تحصیلکرده های MPH (دوره عالی بهداشت عمومی) دارد. در زمان طاغوت اگر یک جراحی می خواست، مدیر شبکه شود، می‌گفتند، آیا  مدرک MPh دارد یا خیر؟ به ایشان گفتم، این دوره را هم تبریز می‌تواند، برگزار کند و هم ما. پیش از این شیراز  هم داشت اما متوقف شد. در نهایت دکتر پزشکیان گفت: شما با ۱۵ نفر شروع کنید و ما هم کار را شروع کردیم و در حال حاضر فارغ التحصیلان ما در شبکه های بهداشت دانشگاه علوم پزشکی ایران و سایر دانشگاه ها فعالیت دارند.
ساختمان دانشکده در آن سالها کجا قرار داشت؟
ساختمان اصلی دانشگاه در خیابان گاندی اما دانشکده بهداشت انتهای الوند بود. در ساختمانی که الان در اختیار معاونت  غذا و دارو دانشگاه است.
مرکز همایش های رازی در سالهایی که شما در دانشگاه بودید، ساخته شد.
بله. ساخت مرکز همایش های رازی با جدیتی که دکتر سجادی داشت، فکر می کنم در سال ۱۳۷۰ شروع شد. آقایی به نام مهندس عمیدی راد که نمره اول دانشکده فنی تهران بود، به عنوان رییس دفتر فنی دانشگاه مشغول به کار شده بود و این پروژه زیر نظر ایشان انجام شد. برای پول ساخت مرکز هم مشکل زیاد وجود داشت که آقای بزرگ مقام؛ معاون اداری و مالی دانشگاه - خدا حفظش کند- پول آن را با صرفه جویی از محل درآمدها تامین کرد.
شما روزی که کلنگ مرکز همایش های رازی زده شد، حضور داشتید؟ 
بله. البته خیلی مراسم مختصری بود. من در کلنگ زنی مسجد هم حضور داشتم.
سوال من این است در محلی که مرکز همایش ها ساخته شد، ساختمانی وجود داشت؟ 
تا جایی که من به یاد دارم، اینجا به طور کلی زمین صاف بود. حالا اگر جلوترها بوده من یادم نیست. فقط مثل اینکه اگر اشتباه نکنم ساختمان دانشکده پیراپزشکی مربوط به گذشته است.
یکی از چالش های دکتر سجادی بیمارستان میلاد بود، شما اطلاعی از این موضوع دارید؟
در مورد بیمارستان میلاد اولش من یک لطیفه‌ای بگویم آقای دکتر جواد غروی خدا حفظش کند از اعضای هیئت علمی خودمان در دانشکده پیراپزشکی بود و مرحوم پدرشان  هم که از روحانیون بزرگ بودند. نقل قول می کرد از آقای هاشمی رفسنجانی؛ رئیس جمهور که این خلیل تورگوت اوزال؛ رییس جمهور وقت ترکیه که آنها سالها زیاد به ایران سفر می کرد، یک بار پرسیده بود این آهن ها چیست؟ منظورشان همین بیمارستان میلاد بود. در واقع سالهای سال این اسکلت بندی وجود داشت اما کامل نمی شد. آن موقع دکتر سجادی با سازمان تامین اجتماعی بحثی داشت و خیلی سعی کرد که بیمارستان به دانشگاه برسد اما موفق نشد. حتی پیشنهاد داد که به جای بیمارستان میلاد، بیمارستان فیروزآبادی به سازمان تامین اجتماعی داده شود اما موافقت نکرد.

تا چه زمانی ریاست دانشکده بهداشت به عهده شما بود؟                                                                                          
تا سال ۱۳۸۵؛ زمانی که آقای دکتر فتحی رییس دانشگاه شدند، به وزارت بهداشت برگشتم و به عنوان مشاور معاون آموزشی و دبیر کمیسیون انجمن های علمی پزشکی کشور چهار سالی همکاری کردم. البته رابطه آموزشی خود را با دانشکده بهداشت حفظ کردم و در سال ۱۳۹۳ نیز با رتبه استاد تمام با پایه ۴۰ بازنشسته شدم.

تهیه و تنظیم: حسین دزفولی 

دفعات مشاهده: 580 بار   |   دفعات چاپ: 7 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

گفتگو با مردی که موفقیتهای کاری اش را ناشی از کارگروهی و حمایت ها می داند

 | تاریخ ارسال: 1399/6/2 | 
میهمان تاریخ شفاهی این هفته سال ۱۳۲۹ در شهر چالوس متولد می شود و تا پایان تحصیلات متوسطه در همین شهر می ماند. در سال ۱۳۴۷ برای تحصیل در رشته اقتصاد به تهران می آید و در سال ۱۳۵۱ از دانشگاه ملی فارغ التحصیل می شود. پس از اتمام دوران خدمت که به معلمی در دبیرستان های دامغان می گذرد، به عنوان کارشناس بودجه به استخدام سازمان بیمه خدمات درمانی درمی آید. با انحلال سازمان بیمه خدمات درمانی در سال ۱۳۵۶ کارمند وزارت بهداری شده و تجربه حضور او در حوزه بهداشت و  درمان به عنوان کارشناس بودجه آغاز می شود.
مسعود بزرگ مقام با تجربه ای بزرگ از دوران دفاع مقدس به عنوان معاون اداری و مالی وزارت بهداشت، سال ۱۳۶۸ به دانشگاه علوم پزشکی ایران می آید تا همراه دکتر سید جمال الدین سجادی آغازگر تحولات بزرگ باشند. به باور او، موفقیت ها نتیجه کار گروهی است.
در ابتدای گفتگو لطفا از روزهای ابتدایی حضورتان در وزارت بهداری بفرمایید.
در روزهای ابتدایی تقریبا بلاتکلیف بودیم و کاری به ما که حدودا دوازده نفر بودیم، ارجاع نمی شد اما پس از مدت کوتاهی اواخر سال ۱۳۵۶ به پیشنهاد یکی از دوستان به بیمارستان فیروزگر رفتم. در آن زمان رییس بیمارستان فیروزگر آقای رئیسیان بود. ایشان تنها فرد غیر پزشک بود که تحصیلات مدیریت بیمارستانی از آلمان داشت و من به عنوان معاون حسابداری در این بیمارستان مشغول به کار شدم.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ذیحسابی استان تهران امتحانی برای ارتقاء پست برگزار کرد و با توجه به نتیجه کسب شده به بیمارستان‌ مسیح ‌دانشوری رفتم و چند ماه آنجا بودم ولی به دلایل شخصی تشخیص دادم که نباید آنجا باشم. از آنجا به بیمارستان بهارلو در جنوب تهران به عنوان رئیس حسابداری رفتم و پس از مدتی هم رییس حسابداری بیمارستان شهید مطهری شدم که آن زمان به بیمارستان سوانح و سوختگی معروف بود. این مرکز قبل از انقلاب با چهار بیمارستان و یک درمانگاه، سیستم اداری متمرکزی داشت. به دلیل عدم پرداخت مابه التفاوت احکام  کارکنان، تنش زیادی در بیمارستان وجود داشت. به یاد دارم یک روز تعدادی از کارکنان پشت در اتاق من تحصن کرده بودند و مانع خروجم از اتاق می شدند. از آنها فرصت خواستم که مشکل را حل کنم. خدا را شکر با پیگیری و گفتگویی که با مسئولان انجام دادم، مشکل پرداخت ها حل شد.
از کی به ستاد مرکزی وزارت بهداری رفتید؟
زمانی که در بیمارستان مظهری بودم، مسئولان دفتر دادگاه انقلاب که در وزارت بهداری مستقر بود، از خدمات من تشکر کردند و برای من ابلاغ مدیریت بیمارستان پیشنهاد شد. ولی  مسئولان بهداری استان تمکین نکردند، بنابراین برای من سخت بود که دیگر در واحد حسابداری باشم و ترجیح دادم به عنوان کارشناس بودجه به وزارت بهداری برگردم. در همان زمان آقای محمد مومنان به عنوان معاون اداری مالی وزارت خانه انتخاب شدند و برای من ابلاغ مشاور و سرپرستی دفتر بودجه وزارت بهداری را صادر کردند. بعد از مدتی مسئولان  ادامه حضور آقای مومنان را در این پست را دیگر صلاح ندیدند و به دنبال یک فرد جایگزین می‌گشتند. بنابر تصمیم شورای معاونین سرپرستی حوزه اداری و مالی وزارتخانه را برای مدت سه ماه به عهده بنده قرار دادند تا فرد جایگزین انتخاب شود ولی این فرآیند تا هفت سال طول کشید.
از چه زمانی به دانشگاه علوم پزشکی ایران آمدید؟
سال ۱۳۶۸ دکتر سجادی رئیس دانشگاه علوم پزشکی ایران شد و  با نظر جمعی برای اینجانب سمت معاونت اداری و مالی را در نظر گرفتند.
مهم ترین مشکلات آن سالهای دانشگاه در حوزه کاری شما چه بود؟
کمبود نیروی انسانی در ستاد مرکزی، کمبود فضای فیزیکی و ساختمان برای کلاس ها، بلاتکلیفی اعضای هیئت علمی و مشکلات بودجه مهم ترین مشکلات بودند. دکتر سجادی از همان اوایل کار از معاونین خواست تا مشکلات را بررسی کنند تا مشخص شود حل کدام مشکل در اولویت قرار دارد. اولویت ها نوشته شد و تاکید داشتند طبق این اولویت ها عمل شود. اختیار تام به همه معاونتها داده بودند و خودشان فقط نظارت می کردند.
از کمبود فضای فیزیکی گفتید، آیا استفاده از ساختمان فعلی دانشکده پیراپزشکی در پردیس همت به قبل از حضور دکتر سجادی بر می گردد؟
نه خیر. همان ماه های ابتدایی که ما آمده بودیم، به دلیل کمبود فضا برای کلاس های درس، این ساختمان به دانشکده پیراپزشکی تبدیل شد. تا قبل از آن استفاده ای از آن نمی شد. به یاد دارم یک  روز به اتفاق همه معاونین به دانشکده پیراپزشکی رفته بودیم. در آنجا تعداد زیادی شمع روی یک میز قرار گرفته بود؛ وجود این شمع ها غیرطبیعی به نظر می آمد. شمع ها کم کم‌ خاموش شدند. در واقع دانشجویان می خواستند، به ما بگویند که این جا جریان هوا وجود ندارد.
این ساختمانی است که ویلیام پریرا معمار آمریکایی طراحی ساخته بود؟
بله. می گفتند این ساختمان برای انجام آزمایش های میکروبیولوژی ساخته شده، بنابراین پنجره و هواساز نداشت.
ساختمان دیگری در پردیس همت نبود؟
غیر از این ساختمان، فقط یک سوله بسیار بزرگی در همین محل مرکز همایش های رازی وجود داشت که ظاهرا کارکرد ورزشی داشته. حتی پیشنهاد شد که برای کلاس ها از این سوله استفاده شود اما نظر کارشناسی ما این بود که امنیت کافی ندارد و ممکن است دیوار های بلند آن با کوچکترین لرزشی تخریب شود.
ساخت مرکز همایش های رازی در دوران مسئولیت شما شروع شد؟
بله،به دستور دکتر سجادی ساخت مرکز همایش های رازی در سال ۱۳۷۰ آغاز شد؛ ایشان معمولا هر شنبه به پروژه سرکشی می‌کردند. در آن زمان پروژه های عمرانی زیر نظر یک جوان فارغ التحصیل از دانشگاه تهران به نام آقای مهندس عمیدی راد که برای دفتر فنی منصوب شده بود، انجام می شد که بسیار مستعد، باسواد، پرکار و سالم بود. 
منابع مالی ساخت آن از کجا تامین شد؟
در آن زمان هنوز مقررات بودجه ای بر دانشگاه های علوم پزشکی حاکم نبود و تصمیم در مورد تقسیم بندی پول به عهده دانشگاه بود و در واقع دانشگاه‌ها اختیار مالی داشتند. ما هم، همان پولی را که داشتیم، مدیریت کردیم. از درآمد بیمارستان ها برای ساخت سالن آمفی تئاتر و ساختمان مرکزی استفاده کردیم. آمفی تئاتر یک بودجه نیم بندی داشت اما ساختمان ستاد مرکزی هیچ بودجه ای نداشت. برخی از معاونتها به این کار ما ایراد می گرفتند اما چاره دیگری نداشتیم چون مدام برای تخلیه ساختمان های اجاره ای که در اختیارمان بود، تهدید می شدیم. دکتر سجادی هم با درک درست از این موضوع از بنده حمایت می کردند.
علاوه بر مرکز همایش ها و ساختمان ستاد مرکزی پروژه دیگری هم در دوران شما احداث شد؟
قسمتی از ساختمان معاونت دانشجویی ساخته شد، کلنگ مسجد دانشگاه هم در همان دوران زده شد.
و دانشکده پزشکی؟
نه، قسمت اعظم دانشکده پزشکی بعداً ساخته شد.
مرکز همایش ها و ساختمان مرکزی در دوره ریاست دکتر سجاد افتتاح شد؟
خیر، در سال ۱۳۷۶، زمان دکتر شاه حسینی افتتاح شدند.















آقای بزرگ مقام یکی از چالش های دانشگاه در سالهایی که شما معاون اداری و مالی بودید، واگذاری زمین های اطراف دانشگاه به تامین اجتماعی و شهرداری تهران بود. چرا این واگذاری ها انجام شد؟
آن موقع بیمارستان میلاد فقط یک اسکلت فلزی داشت که پیش از انقلاب در زمان دکتر شیخ الاسلام زاده؛ وزیر وقت بهداری ساخته شده بود. قرار بود که این بیمارستان به سانتر آموزشی مرکز پزشکی شاهنشاهی تبدیل شود اما با انقلاب طرح متوقف شده بود و در نهایت به دلیل بدهی دولت به سازمان تامین اجتماعی واگذار شد.
و برج میلاد؟
داستان برج میلاد فرق می کند، آن موقع ساختمانی کوچک، به نام بیمارستان شهید اسماعیلی مخصوص بیماران روانی وجود داشت. درختکاری تپه‌های نصر اطراف آن توسط شهرداری انجام شده بود و طبق تفاهم نامه در بهداری قرار بود، آبیاری درختها با آنها باشد. البته مردم هم بتوانند از فضای سبز اطراف آن استفاده کنند.
اما در آن دوران این منطقه برای ساخت برج میلاد با کارکرد ارتباطات رادیویی و تلویزیونی در نظر گرفته شد. با وجود همه پیگیری هایی که دکتر سجادی؛ رییس دانشگاه انجام داد، اول تپه را و بعد ضلع غربی را برای ساخت مترو از دانشگاه علوم پزشکی ایران گرفتند. 
به ازای زمین بیمارستان و برج میلاد چیزی به دانشگاه داده شد؟
نه، هیچ چیزی به دانشگاه تعلق نگرفت.
با تغییر رییس دانشگاه در سال ۷۶، شما کجا رفتید؟
سال ۷۶ رئیس دانشگاه عوض شد، با وجود اینکه ردیف بیمارستان حضرت رسول داشتم و محل سکونتم هم، نزدیک آنجا بود، خودم تقاضا کردم که ردیف بیمارستان فیروزآبادی را به من دهند. سه ماهی آنجا بودم و بعد از آن به بنیاد بیماری‌های خاص رفتم و سه سال به عنوان معاون اداری و مالی در آنجا مشغول به کار بودم. بعد از آن در سال ۷۹، یکی از دوستان از وزارت اقتصاد و دارایی از من دعوت کرد که به آنجا بروم و بعد از مدتی به سازمان جمع آوری و فروش اموال تملیکی منتقل شدم. سال ۱۳۸۳ در همین سازمان بازنشست شدم.
از چه سالی دوباره با دانشگاه علوم پزشکی ایران همکاری کردید؟
بعد از بازنشستگی حدود سه سال مدیر عامل شرکت پخش فرآورده های پزشکی وابسته به وزارت بهداشت بودم. در سال ۱۳۹۰ به وزارت بهداشت رفتم و چند سالی به عنوان قائم مقام دکتر سجادی که در آن زمان مدیر کل بازرسی و رسیدگی به شکایات بودند، فعالیت داشتم.
در حال حاضر هم نماینده رییس دانشگاه علوم پزشکی ایران در کمیسیون معاملات و همچنین در کمیسیون مناقصات و ترک مناقصات هستم. در مجامع سالانه مالی واحد ها به دستور دکتر کوهپایه زاده شرکت می کنم. این همکاری از زمان دکتر حاج میر اسماعیلی شروع شده است.
  
خبر: حسین دزفولی


 

دفعات مشاهده: 603 بار   |   دفعات چاپ: 12 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

گفتگو با استادی که روزگاری شاگرد ممتاز مرکز پزشکی ایران بود

 | تاریخ ارسال: 1399/5/21 | 
  

میهمان این هفته تاریخ شفاهی در اولین روز بهار سال ۱۳۳۵ متولد شده و اهل شیراز است. همراهی با پدر برای طبابت در مناطق محروم کشور از خور و بیابانک در دل کویر تا خنج لارستان و داراب در استان فارس و همچنین بندر گناوه در استان بوشهر، زیباترین خاطرات کودکی او را تشکیل می دهند. کلاس اول و دوم ابتدایی را در گناوه می گذراند اما با تصمیم پدر برای تحصیل در دوره تخصص نورولوژی او نیز به تهران می آید. 
همزمان با اتمام دوره ابتدایی در تهران، علاقه پدر به روانپزشکی موجب می شود، به همراه پدر و سایر اعضای خانواده یعنی مادر و سه خواهرش در سال ۱۳۴۷ به آمریکا برود. دبیرستان و بعد از آن دوره پیش پزشکی را در دانشگاه پنسیلوانیا تمام می کند اما از نگاه خیلی ها در تصمیمی عجیب از ماندن در آمریکا صرف نظر می کند و این بار به تنهایی و با وجود مخالفت های خانواده به ایران بر می گردد.
دکتر نصرالله قهرمانی به ایران برگشت و یکی از دانشجویان اولین دوره پزشکی در «مرکز پزشکی شاهنشاهی ایران» شد. او انقلاب ۵۷ در ایران را درک کرد، طعم سختی های انقلاب فرهنگی را چشید و به قول خودش آنچه که از دوران هشت ساله جنگ آموخت، جای دیگری نمی توانست بیاموزد.
آقای دکتر شما برای تحصیل در رشته پزشکی از آمریکا به ایران آمدید، دلیل این اتفاق عجیب چی بود؟
دوران دانشجویی من در آمریکا مصادف شد با دوران فساد نیکسون و ماجرای واترگیت. بنابراین از جریاناتی که در آمریکا در آن موقع رخ می داد و در حقیقت از زندگی در آمریکا انزجار پیدا کردم و علی رغم نصیحت پدر و مادر و شاید بدون آینده نگری کامل، گفتم من این مملکت را رها می کنم و دیگر هم بر نمی گردم. بنابراین بعد از اتمام دوره پیش پزشکی کارشناسی در دانشگاه پنسیلوانیا، آذر ۱۳۵۵ برای ادامه تحصیل تقاضای خود را به دانشگاه تهران و دانشگاه ملی ارسال کردم. دانشگاه تهران گفتند باید در کنکور سراسری شرکت کنی اما دانشگاه ملی اینطور جواب داد که به عنوان دانشجوی انتقالی، من را می پذیرند. به دانشگاه شیراز هم عمدا درخواستی نفرستادم.
چرا؟
چون پدرم مخالف بود به این دلیل که یک نامه ای به دانشگاه شیراز نوشته بودند و چون تاریخ را به شاهنشاهی نزده بود، نامه برگشت خورده بود. پدرم عضو جبهه ملی بود و مخالف شاه. به من گفت هر جا میری برو و فقط دانشگاه شیراز نرو.
در سال ۱۳۵۶ دانشجوی اولین دوره مرکز پزشکی شاهنشاهی شدید، چرا دانشگاه ملی را رها کردید؟
دوره بسیار سختی را در دانشگاه ملی گذراندم. به این دلیل که من فقط شش کلاس سواد فارسی داشتم. فارسی را خوب صحبت می کردم. خواندن و نوشتن فارسی هم بلد بودم اما طب فارسی به دلیل استفاده از کلمات و اصطلاحات عربی خیلی برایم سخت بود. سال اول که داشت تمام می شد، یکی از بستگان بریده روزنامه ای را به من نشان داد و به شوخی گفت یک دانشکده جدید پزشکی قرار است، راه اندازی شود مثل اینکه برای تو ساخته اند. 
به یاد دارید در آگهی چه چیزی نوشته شده بود؟
در آگهی نوشته شده بود، شرط تحصیل در این مرکز داشتن مدرک لیسانس است. در ضمن آزمون «MCAT» هم می گیرند و تدریس به زبان انگلیسی است. برای اولین بار در ایران آزمون MCAT برگزار می شد. در آن سالها این آزمون به غیر از آمریکا فقط در ۴ یا ۵ کشور دیگر دنیا برگزار می شد.
آزمون کجا برگزار شد و چه تعداد شرکت کننده داشت؟
در حیاط دانشگاه پلی تکنیک آزمون برگزار شد و حدود ۵۰۰ نفر شرکت کردند. ۵۰ نفر به مرحله مصاحبه رسیدند و در نهایت ۳۲ نفر پذیرفته شدند و من جز ۳۲ نفر بودم.
سیستم آموزشی در مرکز پزشکی چگونه طراحی شده بود؟
مرکز پزشکی شاهنشاهی کنسرسیومی بود با مشارکت سه دانشگاه کرنل، کلمبیا و هاروارد، بنابراین  کاملا مشابه مدل دانشگاه های پزشکی آمریکایی بود. چهارترم ۱۰ هفته ای در سال داشتیم و قرار بود بعد از ۲ سال آموزش علوم پایه بر مبنای نمره امتحان پایانی یک عده بیمارستان های هاروارد، یک عده کرنل و عده دیگر کلمبیا بروند. در واقع قرار نبود آموزش های بالینی در ایران انجام شود. در سال اول اساتید اکثرا آمریکایی و پروازی بودند اما در سال دوم ترکیبی از اساتید ایرانی و آمریکایی تدریس می کردند.
بعد از انقلاب ۵۷ وضعیت مرکز پزشکی چطور شد؟
انقلاب که شد، دکتر سمیعی از ایران رفته بودند، من و دکتر عباس مظفری و دکتر علی منتظری شورایی و تعدادی از اساتید را تشکیل دادیم که دانشگاه را اداره کنیم تا زمانی که رییس دانشگاه انتخاب شود. در نهایت دکتر بهروز برومند را یکی از متخصصان کلیه اطفال معرفی کردند و گفتند که ایشان هم عضو جبهه ملی است و با مرحوم فروهر رفاقت دارند و هم پزشک شناخته شده ای هستند. یک روز دکتر برومند به ساختمان پدیدار آمدند و سخنرانی کردند؛ همه اعضای شورای هماهنگی فکر کردیم که ایشان مناسب ترین فرد برای ریاست دانشگاه هستند.
در برخی مکاتبات آن سالها که دکتر برومند امضا کرده اند، از عنوان دانشگاه علوم پزشکی ایران استفاده شده، این تغییر نام مجوز قانونی داشت؟
در واقع ایشان اولین کسی بود که از عنوان دانشگاه علوم پزشکی ایران استفاده کرد. حتی سربرگ هم چاپ شد. به یاد دارم، رفتیم پیش آقای دکتر شریعتمداری که وزیر علوم بودند. دکتر برومند گفتند من می خواهم اسم مرکز پزشکی ایران به دانشگاه علوم پزشکی ایران تبدیل شود. ایشان گفتند، این مفهوم که وجود ندارد و واقعا هم وجود نداشت. اما دکتر برومند از آنجا که کارهایشان معمولا انقلابی بود، زیر بار نرفتند و سربرگ ها را استفاده کردند و همه مکاتبات را در سربرگ دانشگاه علوم پزشکی ایران می نوشتند.
با انقلاب، نیامدن اساتید از خارج کشور به شکل حل شد؟
تا آخر سال دوم که پاتوفیزیولوژی بود به همان شکلی که قرار بود، کار پیش رفت و ادامه دادیم. چون اساتید دیگر از از خارج کشور نمی آمدند، اساتید داخل کشور را از دانشگاه های دیگر دعوت کردیم. جزوات درسی از آمریکا آمده بود. اینها را من تکثیر می کردم و می دادم به سایر دانشجوها. در آن زمان اینقدر که وقتم صرف تکثیر جزوه شد، صرف درس خواندن نشد.

آیا در آن ایام نگرانی برای انحلال مرکز پزشکی وجود داشت؟
بله احتمال انحلال دانشگاه وجود داشت. به خاطر اینکه دانشگاه شاهنشاهی بود. رییس هیات امنای آن اشرف پهلوی بود و دکتر سمیعی خودش وابسته به دربار بود. پیش از این اساتید از خارج می آمدند. همه اینها دلیلی برای نگرانی بابت انحلال بودند. از طرف دیگر بسیاری از اساتید در دانشگاه های دیگر نگاه منفی به مرکز داشتند. چون برای فعالیت در مرکز تقاضا داده یودند اما دکتر سمیعی آنها را نپذیرفته بود. چون دکتر سمیعی اصرار داشت که باید بورد آمریکا داشته باشند و آنها طبیعتا رفتند استاد دانشگاه دیگری شدند. به یاد دارم وقتی برای دوره بالینی می رفتیم بیمارستانی را پیدا می کردیم. می گفتند آهان شما از همان مرکز سمیعی هستید و با دید منفی به ما نگاه می کردند. مخصوصا اینکه هدف مرکز پزشکی شاهنشاهی این بود که استاد برای سایر دانشگاه ها تربیت کند.
شما هم در جمع افرادی که به دیدار امام رفتند، حضور داشتید؟
بله. فروردین ۵۸ آن زمانی که نگرانی درباره انحلال دانشگاه بود. اعضای شورای هماهنگی به همت دکتر علی منتظری یک وقتی از امام گرفتند که برای تبریک نتیجه رفراندوم بریم پیش امام و در مورد مرکز پزشکی با ایشان صحبت کنیم. وقتی که صحبت از مرکز پزشکی و کارهایی که در آن انجام می شد امام بر وجود مرکز پزشکی صحه گذاشتند؛ پس از این دیدار خیالمان راحت شد که مرکز پزشکی منحل نمی شود.
برای آموزش های بالینی چه برنامه ریزی انجام شد؟
برای دوره های بالینی متوسل می شدیم به مدیرگروه های مختلف در دانشگاه تهران. مثلا من دوره داخلی و اورولوژی را در بیمارستان امام خمینی گذراندم. برای گوش و حلق بینی به بیمارستان امیراعلم، برای پوست به رازی، برای چشم به فارابی و برای دوره روانپزشکی به روزبه رفتم. تقریبا همه بیمارستان های دانشگاه تهران برای دوره های بالینی رفتیم.
چرا از بیمارستان ایرانشهر استفاده نکردید؟
در ایرانشهر هم امکانات فوق العاده بود اما ما فکر می کردیم یک چیزی کم داریم، چون فکر می کردیم خیلی بزرگ نیست اما دوره انترنی را که در خود بیمارستان ایرانشهر بودیم. متوجه شدیم که چیزی کم ندارد. 
با شروع انقلاب فرهنگی وضعیت دانشگاه چگونه شد؟
در زمان انقلاب فرهنگی، دانشگاه ها تعطیل شدند اما دکتر برومند اجازه دادند تا هفت ماه آموزش های ما ادامه پیدا کند و بعد هم نامه ای نوشتند که هر کاری می کنید با من بکنید. این دانشجوها جرمی نکردند که هفت ماه آمدند، چیز یاد بگیرند. آن هفت ماه جز دوره ما شد. بعد که دکتر واعظی جایگزین دکتر برومند شد، رسما اعلام کردند، شما حق ندارید، وارد بیمارستان ایرانشهر بشوید.
این بود که من به همراه هفت نفر دیگر به بیمارستان به آور رفتیم. بیمارستان به آور یا همان پانزده خرداد فعلی مرکز دیالیز بود که بعداً به بیمارستان هاشمی نژاد منتقل شد. در واقع زیر سایه دکتر برومند و دکتر قدس رفتیم بیمارستان به آور که در زمان انقلاب فرهنگی بیکار نباشیم. قسمت عمده طب را من آنجا و در دوران انقلاب فرهنگی یاد گرفتم.
آن زمان ارتباط خیلی نزدیکی هم با بیمارستان فیروزگر داشتیم بیمارستان فیروزگر بیمارستان آموزشی وزارت بهداری بود. آن موقع دکتر نوبخت کارشناس ارشد بیمارستان فیروزگر بودند. ایشان اجازه دادند برای گزارش های صبحگاهی و برخی کنفرانس ها و راندهای داخلی به بیمارستان فیروزگر برویم. چون به آور فقط کلیه بود.
بعد از انقلاب دانشجویانی بودند که تصمیم بگیرند در مسیر دیگری ادامه تحصیل بدهند یا با اخراج مواجه شده باشند؟
ما ۳۲ نفر وارد شدیم و ۲۶ نفر خارج شدیم. ۱ نفر هم سال دوم به ما اضافه شد که از آمریکا انتقالی گرفته بود.  فقط ۲ نفر اخراج شدند. البته در ابتدا خیلی ها اخراج شدند اما برگشتند. خود من هم به دلایل واهی اخراج شدم اما برگشتم. با مقاومتی که کردیم و همچنین همت افرادی مانند دکتر برومند که پشتیبانی کردند، باعث شد که افرادی مثل من برگشتیم.  به یاد دارم در نوروز ۵۷ من را به عنوان دانشجوی ممتاز دعوت کردند به کاخ گلستان به اصطلاح برای سلام نوروز برم پیش شاه. یک عکس هم از من گرفتند. این عکس روی میز دکتر سمیعی بود. آن موقعی که انقلاب شده بود. یکی این عکس را پنهان کرده بود وقتی دکتر برومند رییس مرکز پزشکی شده بودند. این عکس را به ایشان نشان داده بودند و گفته بودند فلانی باید اخراج شود. اما دکتر برومند با مقاومت کامل جواب داده بودند آیا این عکس را به خاطر اینکه به دربار نزدیک بوده گرفته یا به خاطر دانشجوی ممتاز بودن.
 چند نفری هم خودشان رفتند؛ با انقلاب ذهنیت شان عوض شده بود. یادم است که یکی از همکلاسی  ها وقتی می خواست بره، سر چهار راه جردن ایستاده بود و می گفت، شماها خیلی خیلی که زحمت بکشید ممکن است جان یک انسان را نجات دهید. ولی من مسیری که میرم می توانم مسیر یک مملکت را عوض کنم.
آیا دوره تحصیل شما به زمان جنگ هم برخورد کرد؟
بله در حقیقت تمام تحصیلات من از پزشکی، رزیدنتی و فلوشیب در دوره جنگ بود. ما اواخر سال دوم پزشکی بودیم که جنگ شروع شد. عملیات والفجر مقدماتی که همزمان بود با ۱۷ بهمن ۱۳۶۱، یک عده از دوستان که به اصطلاح ستاد امداد و درمان بودند، سرکلاس آمدند و گفتند، داوطلب می خواهند. ما هم  این پا و آن پا شدیم و هیچ کس از آقایان بلند نشد اما سه یا چهار نفر از همکلاسی های خانم ایستادند؛ به غیرت ما برخورد. با خود گفتیم که این ها دارند به ما پیام می دهند که اگر شما نروید، ما می رویم. در نهایت چهار پنج نفر از آقایان بلند شدند.
شما هم جز افراد داوطلب بودید؟
بله. آن روز، جشن تولد پسرم بود. روز قبل یک کیک به قنادی شاهرضا در خیابان فلسطین سفارش داده بودم و قرار بود بعد از کلاس بروم کیک را بگیرم و به خانه ببرم. ولی چون قرار بود از بیمارستان به ایستگاه راه آهن برویم، به یکی از دوستان آقای علی احمدی گفتم، برو قنادی کیک را بگیر و ببر خانه و بگو من رفتم جبهه. تلفن هم نداشتیم. تهران برف می آمد، با قطار به اندیمشک رفتیم. آنجا که رسیدیم، هوا عالی بود.  سوار مینی بوس شدیم و به پایگاه ستاد امداد دزفول رفتیم. آنجا ما را تقسیم کردند، من برای اورژانس خط مقدم انتخاب شدم. وقتی از پل کرخه عبور کردیم و دیدم که تانک‌های عراقی تا کجا آمده اند، خیلی احساساتی شدم. تا آن موقع فکر می کردم خیلی وطن پرست هستم اما تازه آن موقع اوج وطن پرستی را احساس کردم. رفتیم فکه و آنجا به مدت یک هفته داخل سوله بودیم.
والفجر مقدماتی عملیات موفقی برای ایران نبود، هفته دوم ایران عقب نشینی کرد و ما هم به سایت ۵، که سایت رادار بود، رفتیم. آنجا در کنار تیپ ۱۸ جوادالائمه لشکر ۵ نصر چادر زدیم. این اولین تجربه جبهه من بود. تجربه بعدی این بود که مرکز پزشکی ایران، بهداری سروآباد مریوان را به عهده گرفته بود که با انترن ها آنجا را بچرخاند. علاوه بر درمان افراد بیمار، امدادگر ها برای دریافت دارو به آنجا می آمدند. در زمان رزیدنتی هم در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، بیمارستان شهید بهشتی آبادان و همچنین در اهواز کار کردم. یعنی در طول جنگ هر سال، دو هفته تا ۴۵ روز هم به عنوان دانشجوی پزشکی و هم دانشجوی دوره دستیاری به جبهه رفتم.
جنگ چقدر در کسب مهارتهای پزشکی به شما کمک کرد؟
نکته مثبت جنگ، تجربه ای بود که همه ما کسب کردیم. تجربه ای که من به عنوان یک پزشک، هیچ جای دیگر امکان‌پذیر نبود، به دست بیاوریم. کسب جرأت تصمیم گیری و سرعت عمل برای من از دستاوردهای دوران جنگ است. از سوی دیگر روابط عاطفی، همکاری، همدلی و همسویی  بین افراد حتی با دیدگاه های مختلف سیاسی و فکری از مواردی بود که شاید فقط در دوران جنگ مشاهده می شد.
بعد از فارغ التحصیلی از دوره  پزشک عمومی ارتباطی با دانشگاه علوم پزشکی ایران داشتید؟
بعد از دوره پزشکی عمومی برای تخصص به شیراز رفتم. بعد از اتمام تخصص جزو نفرات اول برد شدم؛ گفتند می توانید به یکی از دانشگاه‌های مادر بروید. البته با این شرط که یک سال به یکی از دانشگاه های تازه تأسیس بروید. من شیراز را انتخاب کردم. معاون آموزشی وزارت بهداشت گفتند بین اهواز، همدان و کرمانشاه یکی را برای آن دوره یکساله انتخاب کن. من هم به ترتیب گفتم اهواز، همدان و کرمانشاه. اهواز به این دلیل که به شیراز نزدیکتر بود. همدان به این دلیل که دانشگاه جا افتاده تری داشت و کرمانشاه را هیچ آشنایی نداشتم. ایشان گفتند، پس برو کرمانشاه! که اتفاقاً خیلی هم خوب شد. کرمانشاه یک دانشگاه تازه تاسیس بود، هنوز تشکیلات مدیریتی شکل نگرفته بود و من اولین مدیر گروه داخلی و قلب دانشگاه کرمانشاه شدم. چون علاقه به نفرولوژی داشتم، گفتند بمانید چون می‌خواهیم پیوند کلیه را، راه بیاندازیم. دکتر عسگری که اورولوژیست بیمارستان چهارمین شهید محراب  کرمانشاه بود، نزد دکتر سیم فروش دوره پیوند دیده بودند و می خواست پیوند کلیه در کرمانشاه انجام بدهند. به این خاطر یک سال دیگر در کرمانشاه ماندم. بعد از گذشت دو سال، اول خواستم برگردم دانشگاه علوم پزشکی ایران به عنوان هیئت علمی حتی دکتر ملک زاده که آن موقع وزیر بودند یا معاون وزیر- دقیقا یادم نیست- حکم هم برای من زدند. حتی در تهران هم خانه گرفتم اما بعداً ارق وطن پرستی، ما را کشاند به شیراز. زمانی که شیراز بودم، یک مدتی بعد تصمیم گرفتم برای نفرولوژی به تهران بیایم و تصمیم گرفتم زیر سایه آقای دکتر قدس در بیمارستان هاشمی نژاد ادامه بدهم اما دوباره به شیراز برگشتم.
چرا عزم سفر کردید و دوباره به آمریکا رفتید؟
 دکتر برومند برای سفری به آمریکا رفته بودند. از آنجا برای من مطلبی فرستادند که ظاهرا موسسه ای در آمریکا به دوازده نفر در سراسر دنیا برای دوره فلوشیب بورس می دهند. تقاضا را پر کردم و برای دانشگاه ییل فرستادم.یک سال از ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۴ آنجا بودم.
با راه اندازی دوره فلوشیپ آموزش پزشکی نفرولوژی در شیراز به ایران برگشتم. اما متاسفانه یک خورده سخت با من برخورد کردند و یک سال تعلیق شدم. حرفشان این بود که چرا برگشتی؟ مشکوک بودند که چرا به ایران برگشتم. یک سال بدون حقوق آنجا بودم، گفتند که خیلی خب باید به یکی از مناطق دور افتاده بروی و یک سال من را به لار فرستادند. که آن هم خیلی خوب شد، در آنجا توانستم بخش دیالیز راه بیاندازم. در واقع اولین بخش دیالیز خارج از مرکز استان در لارستان راه اندازی شد. بعد از یک سال دوباره به شیراز برگشتم و دانشیار رسمی قطعی شدم.
چرا دوباره و این بار برای همیشه به آمریکا رفتید؟
دیگر بچه ها به سنی رسیدند که باید به فکر آینده شان می بودم. پدر و مادرم هم در آمریکا به سنی رسیده بودند و نیاز داشتند تنها پسرشان در کنارشان باشد. بنابراین به آمریکا برگشتم و مجبور شدم دوره تخصص و فوق تخصص را در دانشگاه ایالتی در بنسیلوانیا دوباره طی کنم. همزمان با دوره فلوشیپ به اصلاح کارشناسی ارشد تحقیقات بالینی هم گرفتم و سال ۲۰۰۶ در دانشگاه پنسیلوانیا استخدام شدم. تقریباً ۴ سال پیش استاد قطعی دانشگاه شدم. در حالیکه حدود ۹ سال پیش در شیراز دانشیار قطعی رسمی شده بودم! 
عشق و علاقه ام هر جا بودم همیشه آموزش بوده، در دانشگاه پنسیلوانیا هم، معاون آموزشی گروه داخلی هستم، یک مدت هم معاون امور دستیاری بودم و از حدود چهار سال پیش هم به عنوان رییس موقت گروه نفرولوژی انتخاب شدم و مدتی بعد هم حکم رییس قطعی گروه برای من صادر شد.


تنظیم: حسین دزفولی
 

دفعات مشاهده: 1517 بار   |   دفعات چاپ: 20 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

گفتگو با رییس دانشگاه علوم پزشکی ایران در دولت سازندگی

 | تاریخ ارسال: 1399/5/7 | 

با شکل گیری وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در سال ۱۳۶۵، دانشگاه های علوم پزشکی به شکل امروزی درآمدند که هم وظیفه آموزش و هم ارائه خدمات درمانی و بهداشتی را به عهده داشتند. حدود سه سال بعد یعنی در سال ۱۳۶۸ صندلی ریاست دانشگاه علوم پزشکی ایران به یک متخصص داخلی رسید؛ دکتر سید جمال الدین سجادی که مسئولیت های مهمی نظیر معاونت آموزشی و رییس مجتمع آموزشی و پژوهشی وزارت بهداری را در کارنامه خود داشت، بعد از دکتر ابوالفضل خسروی دومین رییس دانشگاه علوم پزشکی ایران شد.
دوران ریاست دکتر سجادی همزمان شد با دولت سازندگی؛ از اینرو آنچه در پرونده کاری وی بیش از هر چیز مشاهده می شود، نگاه ویژه به توسعه زیرساخت ها و فضای فیزیکی در دانشگاه است. کتابخانه و مسجد دانشگاه و همچنین مرکز همایش های رازی از مهم ترین بناهای دانشگاه علوم پزشکی ایران هستند که کلنگ شروع ساخت آنها در این دوره زده شد.
آقای دکتر اگر موافق باشید، به سال ۱۳۶۸ برگردیم، سالی که شما رییس دانشگاه علوم پزشکی ایران شدید؛ وضعیت دانشگاه در آن سالها چگونه بودید؟
ساختمان مرکزی دانشگاه در آن سال چند اتاق استیجاری در ساختمانی مشترک با جهاد دانشگاهی بود. یک اتاق کوچکی را من در آنجا به عنوان رییس دانشگاه داشتم که حدودا سه و نیم در سه متر طول و عرض بود، میز هم نداشت. یادم هست که به بیمارستان فیروزگر تلفن کردم و گفتم در انبارتان اگر میزی هست، برای من بفرستید و آنها گفتند که فقط یک میز است که یکی از پایه هایش شکسته. گفتم اشکال ندارد. هنوز آن منظره در جلوی چشم من است که زیر آن یک پاره آجر گذاشتم.
ساختمانی که می فرمایید در خیابان گاندی بود؟
بله گاندی بود. به یاد دارم یک روز، شلوغی مقابل ساختمان در همین خیابان گاندی نظرم را جلب کرد. دلیل شلوغی را پرسیدم، گفتند که دانشجوها از سطح شهر به اینجا می آیند و بعد از اینجا به دانشکده پزشکی منتقل می شوند. یک صف طولانی شکل گرفته بود. خیلی معمولی مثل بقیه در آن صف ایستادم. یک آقایی کنار من ایستاده بود. روز دوم یا سوم بود، به ایشان گفتم که آقا اینجا چرا ایستادید؟ این جواب را به من داد که شما چه کاره اید؟ این سوال را که از من کرد معلوم بود بچه عصبی است، هوا هم سرد و برفی بود. گفتم من رئیس دانشگاه هستم، این دانشجو جا خورد و بعد یک جمله ای به من گفت که این جمله هنوز هم در ذهن من است؛ گفت شما چه رئیس دانشگاهی هستید که من دانشجو برای نماز خواندن، آب گرم ندارم که مسائل شرعی ام را به جا بیاورم؟ به او گفتم بیا برویم بالا، رفتیم و در اتاقم نشستیم و یک چایی هم با هم خوردیم. اتاق من را که دید، کمی جا خورد. از او خواستم تا مشکلات را بنویسد و او هم نوشت. یک شب که برای سرکشی به بیمارستان علی اصغر رفته بودم، بار دیگر او را دیدم. 
مهم ترین مشکل دانشجویان در آن دوره چه بود؟
خوابگاه ها یکی از مهم ترین مشکلات دانشجویان ما بود. ساختمان خوابگاه ها استیجاری بودند و خیلی از آنها حکم تخلیه داشتند. مثلا خوابگاه تجریش که خوابگاه دختران بود، حکم تخلیه خورده بود و تمام اموال و وسایل دانشجوها را بیرون ریخته بودند. تعمدا هم پنج شنبه این کار انجام دادند تا کسی نتواند به فریادشان برسد. با پیگیری که انجام شد، حکم تخلیه را برگرداندیم. یا خوابگاه دیگری در جنوب شهر بود که زیر زمین بود و شرایط بدی داشت. از آن محل فیلمبرداری کردم و برای آقای موسوی؛ نخست وزیر فرستادم و گفتم: «آیا قرار است پزشک به این صورت تربیت کنیم؟ این را بدانید پزشکی که اینجا تربیت شود، به مردم رحم نخواهد کرد.» بعد از مدتی توانستیم چند ساختمان مصادره ای برای خوابگاه بگیریم.
مسئله مهم دیگری که دانشگاه با آن مواجه بود، کم بودن فضاهای آموزشی و خدماتی دانشگاه بود. به عنوان مثال هتل باتمانقلیچ را به ما داده بودند که از آن فقط اسکلت فلزی اش سرپا بود و سالی بیست میلیون هزینه ساخت و ساز آن بود تا مجددا بتوان از آن استفاده کرد.
منظورتان بیمارستان حضرت رسول (ص) است؟
بله. در دوران من این ساختمان با حدود ۷۵۰ متر مربع وارد فاز خدماتی شد و آقای هاشمی رفسنجانی آن را افتتاح کرد. در آن زمان تنها بیمارستان های فیروزگر، بیمارستان امیرالمومنین (ع)، بیمارستان رهنمون و بخشی از بیمارستان هفتم تیر شکل آموزشی داشتند و این تعداد پاسخ گوی نیازهای آموزشی دانشگاه نبود. من تلاش کردم تمام بیمارستانهای را که زیر نظرم بود، ترمیم کنم و به ساختار بیمارستانی برگردانم. بعضی از بیمارستان های دانشگاه در سطح کشور مشهور شدند، به عنوان مثال بیمارستان حضرت رسول (ص) به عنوان بیمارستانی که بهترین بخش داخلی را داشت، مشهور شده بود و از سایر دانشگاه ها نیز به آنجا مراجعه می کردند.
برای رفع این کمبودها چه کردید؟
تمام انرژی و برنامه کاری ام را برای بازسازی بیمارستان ها گذاشتم تا آنها شرایط مناسب خدماتی و آموزشی داشته باشند. حدود دویست دانشجو به عنوان رزیدنت به بیمارستان ها اعزام کردیم. هدف من و به اصلاح روش فکری ام این بود که گلوگاه ها را ترمیم کنم. شمال شهر که از این جهت تأمین بود و شرق تیز به عهده دانشگاه ما نبود. وضع بیمارستان هفت تیر در جنوب شهر اصلا مناسب نبود، نامه ای به مقامات نوشتم و اعلام کردم، این بیمارستان نقش بسیار مهمی دارد چرا که عمده ورودی جنوب شهر به اینجا سرازیر می شود و لازم است نظارت بیشتری بر خدمات آن داشته باشیم و آن را تقویت کنیم. تجهیزاتی مثل رادیوتراپی برای سی تی اسکن را به جنوب و غرب بردم. یک شب حدود ساعت سه و چهار به بیمارستان رفتم. بدون اغراق فاجعه بود؛ از وضع سرویس بهداشتی گرفته تا پزشکی.
برای اصلاح وضعیت بیمارستان فیروزآبادی چه اقدامی انجام دادید؟
دکتر سلطانی و دکتر میراسماعیلی که سالهای قبل از شاگردانم در بیمارستان فیروزگر بودند، مامور شدند که در بیمارستان فیروزآبادی مشغول به فعالیت شوند و این بیمارستان را به شکل آموزشی در آورند تا از حالت درمانی صرف وارد فعالیتهای آموزشی هم بشود. تعداد تخت های بیمارستان افزایش پیدا کرد. نیروهای جدید و البته جوان جذب بیمارستان شدند. سالن های هر بخش و اتاق های عمل بازسازی و بخش های سی سی یو و اکوکارتیوگرافی آن راه اندازی شدند.
کلنگ مرکز همایش های رازی هم در دوره شما زده شد؟
بله. من معتقد بودم، اگر دانشگاه بخواهد چرخه صحیح علمی داشته باشد، باید ملزوماتی را فراهم کند. از جمله کتابخانه، سالن اجتماعات و امکانات دیگر. زمان تحویل دانشگاه به من هیچ کدام از این امکانات آماده نبود و برایش هدف گذاری هم نکرده بودند. اما من برای ایجاد آنها تلاش کردم. هر چند که سازمان برنامه و بودجه با ساخت این مرکز همایش موافق نبود و بودجه ای هم برای آن در نظر نگرفت. یکی دیگر از مکان هایی که به این ساختار برگرداندم، کتابخانه پزشکی بود. در این کتابخانه حدود ۱۷۰۰ مجله و بعدها به دلایل مالی نزدیک به ۱۳۵۰ مجله نگهداری می شد و از سراسر کشور به آن مراجعه می کردند. 
پس پول ساخت مرکز همایش رازی از کجا تامین شد؟
از محل درآمدهای خود دانشگاه ساخته شد. پول آن با زحمت فراوان از محل مانده اعتبارات معاونتهای مختلف دانشگاه و اختصاص درصدی از درآمد بیمارستان های تامین شد.
ایده راه اندازی دانشکده علوم پایه هم، متعلق به شما بود؟
دانشکده علوم پایه هم بخشی از طرح من بود. ساختمانی را که آقای ویلیام پریرا ساخته بود به عنوان ساختمان علوم پایه تعیین کردم. طبق طرحی که من داشتم، ساختمان علوم پایه با یک پل به ساختمان پزشکی وصل می شد و نهایتا تبدیل به بزرگ ترین مرکز تحقیقات کشور می شد. من معتقد بودم، دانشجوی پزشکی برای اینکه بتواند در بیمارستان به خوبی خدمت ارائه دهد، باید علوم پایه را آموزش ببیند. این اولین بار بود که در کشور طرح ایجاد یک دانشکده علوم پایه مطرح می شد اما دانشگاه نتوانست مجوز ایجاد دانشکده را دریافت کند. بنابراین مرکز علوم پایه در دانشکده پزشکی تاسیس شد. 
بخش های قابل توجهی از آنچه که امروز به عنوان پردیس همت می شناسیم، در دوران شما ساخته شد.
درست است. یکی از مشکلات دانشگاه پراکندگی دانشکده ها و سایر ساختمان های اداری آن بود. بنابراین کلنگ ساختمان های مرکزی دانشگاه شامل ستاد مرکزی، دانشکده پزشکی، معاونت دانشجویی، سلف سرویس و مسجد دانشگاه در سال ۱۳۷۳ زده شد. البته برخی از آنها در دوره من به بهره برداری نرسیدند.
آقای دکتر از ماجرای بیمارستان میلاد برای ما بگویید.
ماجرای بیمارستان میلاد یک دعوای حقوقی بود که با تأمین اجتماعی ایجاد شد. مرحوم غرضی ساختمان نیمه تمامی را که قرار بود مرکز نخاعی ما شود، می خواست به بیمارستان میلاد تبدیل کند و سر این قضیه، من بارها به دادگاه رفتم.
برج میلاد هم در زمین های دانشگاه ساخته شد؟
بله. بیمارستان تخصصی روان پزشکی شهید اسماعیلی آنجا بود. برج میلاد یک طرح ملی بود اما تا زمانی که حضور داشتم آن را حق علم می دانستم و مقاومت می کردم. حتی آقای طلاکوب سازنده برج میلاد به اصفهان نزد برادرم رفته بود و از او خواسته بود به من بگوید این زمین را رها کنم. حتی تهدید کردند که من را بیرون می کنند.
بیمارستان شهید رهنمون یا همان ایرانشهر هم در دوره شما از دانشگاه جدا شد؟
متاسفانه صاحبان آن شکایت کردند و حکم تخلیه بیمارستان را گرفتند.

آقای دکتر به عنوان سوال پایانی، همکاران شما در آن دوره شمارا فردی مهربان و در عین حال جدی توصیف می کنند، خودتان با این توصیف موافق هستید؟
آرزوی من این بود که پردیسی قوی بسازیم و اگر کار را جدی نمی گرفتیم، دانشگاه همانی می ماند که قبل از آن بود. برای سرکشی به بیمارستان می رفتم و اگر مسئله ای منفی می دیدم، برخورد می کردم. برخلاف اینکه سعی می کردم در ارتباط روزانه، آدم خوش برخوردی باشم، در مدیریتم خشن و قاطع بودم.

 

دفعات مشاهده: 1078 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

سه دوره وزیر شد اما مهم ترین دغدغه اش طبابت است

 | تاریخ ارسال: 1399/4/21 | 



میهمان این هفته تاریخ شفاهی سال ۱۳۲۸ در شاهرود متولد شد؛ پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاه خود، سال ۱۳۴۶ در رشته پزشکی دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته می شود. دوره تخصص گوش و حلق و بینی را در همین دانشگاه می گذراند و با رتبه اول فارغ التحصیل می شود.
سابقه یک دوره وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و دو دوره وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از مهم ترین سوابق اجرایی دکتر محمد فرهادی؛ عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران است. او معتقد است یک پزشک در ارتباط با بیمار، انسان را باید ببینند نه بیماری را؛ به گفته دکتر فرهادی نگاه انسانی به بیمار است که طبیب را به جامع نگری و حکیم شدن سوق می دهد و از نگاه کالایی به انسانی که به عنوان بیمار به او مراجعه کرده، دور می کند. 













آقای دکتر در سالهای ابتدایی انقلاب، کجا بودید و چه کاری انجام می دادید؟

دانشجوی دوره تخصص در دانشگاه فردوسی مشهد بودم؛ بعد از فارغ التحصیلی در سال ۱۳۵۹ و روز بعد از آزمون بورد، عازم جبهه شدم و در بیمارستان نفت آبادان فعالیت داشتم. سال ۱۳۶۰ عضو گروه پزشکی جهاد دانشگاهی مشهد و سال ۶۱ عضو هیات علمی دانشکده پزشکی دانشگاه فردوسی مشهد شدم که البته با توجه به حضور در جبهه و عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی به عنوان قائم مقام گروه پزشکی، دوره فعالیت من در دانشگاه فردوسی بسیار کوتاه بود.


 
چه زمانی به دانشگاه علوم پزشکی ایران آمدید؟ 
از سال ۱۳۶۱ به عنوان مامور به خدمت از دانشگاه فردوسی مشهد فعالیت خود را در مرکز پزشکی ایران، بیمارستان شهید رهنمون سابق آغاز کردم و همچنین مشاور دبیر شورای آموزش پرشکی در وزارت فرهنگ و آموزش عالی بودم.
در آن سال ها که هنوز دانشگاه علوم پزشکی ایران به شکل فعلی شکل نگرفته بود یکی از اقداماتی که با همکاران در دانشگاه علوم پزشکی تهران انجام دادیم راه اندازی گروه جراحی گوش و حلق و بینی در آن دانشگاه بود.


مرکز پزشکی ایران در آن زمان چه فعالیتهایی داشت؟
فعالیت مرکز پزشکی ایران بعد از انقلاب تقریبا با همان ساختار ادامه داشت تا اینکه وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در سال ۶۵ تشکیل شد و دانشگاه های علوم پزشکی به مرور شکل گرفتند، مرکز پزشکی ایران هم به دانشگاه علوم پزشکی ایران تغییر نام داد. دانشگاه در ابتدا دارای چند بیمارستان آموزشی محدود مثل فیروزگر، شهید رهنمون (ایرانشهر فعلی)، شهید اکبرآبادی و انستیتو روانپزشکی ایران بود که به تدریج تعداد بیمارستانهای آموزشی آن افزایش یافت. نکته ای که دوست دارم درباره این دانشگاه برآمده از انقلاب متذکر شوم، جامعیت آن در رشته های علوم پزشکی و دوره های تخصصی پزشکی و پیراپزشکی و ارائه رشته های خاص مثل مدیریت خدمات بهداشتی – درمانی و توانبخشی است.


با توجه به این که تخصص شما گوش و حلق و بینی است، آیا در مجموعه بیمارستان های مرکز پزشکی و بعد دانشگاه علوم پزشکی ایران چنین تخصصی وجود داشت؟
بخش جراحی سر و گردن با چند تخت محدود از ابتدا در مراکزی مثل فیروزگر  وجود داشت و بیمارستان امیرالمومنین (ع) هم که پس از توسعه در سال ۱۳۷۰ به عنوان مجتمع رسول اکرم (ص) افتتاح شد از چند سال قبل چنین بخشی داشت. آموزش های تخصصی گوش و حلق و بینی را هم از همان سالهای ۶۲، ۶۳ در بیمارستان رهنمون شروع کرده بودیم که پس از شکل گیری مجتمع حضرت رسول (ص) و تامین تجهیزات کامل اتاق عمل با حمایت دکتر خسروی، رییس وقت دانشگاه جذب دانشجو در دوره تخصصی آغاز شد.

پس بخش ENT در مجتمع حضرت رسول (ص) به شکل فعلی در سال ۱۳۷۰ راه اندازی شد.
بله، این بخش در حال حاضر دارای ۴۰ تخت و پنج اتاق عمل است و سالانه چهار تا هشت نفر رزیدنت می پذیریم. برخی اقدامات درمانی و آموزشی مهم در حوزه گوش و حلق و بینی مثل  دوره فلوشیپ گوش و حلق و بینی، فلوشیپ گوش و حنجره و جراحی سر و گردن، کار با لیزر و کاشت حلزون شنوایی برای اولین بار در کشور در بخش ما انجام شده و از سال ۱۳۸۰ اولین مرکز تحقیقات گوش و حلق و بینی را راه اندازی کرده ایم. از سال ۸۲ به عنوان قطب علمی سلامت گوش و شنوایی کشور فعالیت داریم و در حال حاضر برای سومین بار به عنوان مرکز همکار سازمان بهداشت جهانی در سلامت گوش و شنوایی و مدیر منطقه مدیترانه شرقی (امرو) انتخاب شده ایم.


چه طور شد که برای تخصص، گوش و حلق و بینی را انتخاب کردید؟ 
از دوره طب عمومی هم به ارتوپدی و هم به گوش و حلق و بینی بیش از سایر تخصص ها علاقه داشتم ولی فکر می کردم، ارتوپدی تخصصی است که نیاز بیشتری به آن هست لذا ابتدا برای ارتوپدی اقدام کردم. با اینکه در امتحان کتبی اول شدم ولی استادم با توجه به شناختی که داشت من را نپذیرفت. با خودم گفتم یا دوره بعد می آیم یا قید ارتوپدی را می زنم که بالاخره گوش و حلق و بینی را انتخاب کردم که هم مدیکال است و هم جراحی. هم جراحی های باز وسیع را دارد و هم جراحی های میکروسکوپیک و جدیدا هم که جراحی های اندوسکوپی سینوس را برای اولین بار در کشور ارائه داده ایم. از ویژگی های این تخصص تنوع کاری و وجود بیماران زیاد است به طوری که از گذشته علاوه بر متخصصان گوش و حلق و بینی، متخصصان داخلی، گوارش و ... و حتی پزشکان عمومی در حوزه هایی مثل درمان درد و عفونت های گوش و خون دماغ و خارج کردن جسم خارجی  از گوش فعالیت می کردند و شایع ترین بیماری علیل کننده هم سینوزیت است.


پس اگر به گذشته برگردید، دوباره همین تخصص را انتخاب می کنید.
الان که به گذشته نگاه می کنم بسیار خوشحالم که این تخصص را انتخاب کردم چون هم نوآوری دارد و هم همکاری خوبی با سایر تخصصها مثل جراحان مغز و قاعده جمجمه، جراحان پلاستیک و چشم و ناحیه گردن و قفسه سینه داریم. بنابراین اگر قرار باشد که به گذشته برگردم در انتخاب رشته دانشگاهی اول پزشکی و بعد تخصص گوش و حلق و بینی را انتخاب می کنم.

آقای دکتر با وجود همه این فعالیتها و نوآوری های علمی از زمانی که به یاد دارم، پیوسته در مسوولیت های عالی اجرایی نیز خدمت کرده اید؛ از چه زمانی وارد مسوولیتهای اجرایی شدید؟
همان طور که اشاره کردم از سال ۶۱ بعد از انتقال به تهران به عنوان قائم مقام گروه پزشکی ستاد انقلاب فرهنگی و تا سال ۶۲ به عنوان قائم مقام هلال احمر فعالیت داشتم و پس از آن تا سال ۶۴ مشاور وزیر  و دبیر شورای  آموزش پزشکی  و تخصصی کشور بودم. در سال ۶۴ ریاست دانشگاه تهران و پس از چند ماه وزارت فرهنگ و آموزش عالی را عهده دار شدم که این مسوولیت تا سال ۶۸ ادامه داشت. در فاصله سال های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰ هم به عنوان وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی خدمت کردم. با پایان این دوره مجددا در بخش گوش و حلق و بینی مجتمع آموزشی درمانی حضرت رسول اکرم (ص) که از سال ۷۱ مسوولیت آن را برعهده داشتم و همچنین به عنوان دبیر بورد گوش و حلق و بینی و در چند مسوولیت علمی خدمت کردم تا این که در سال ۹۲ مجددا علی رغم میل باطنی ریاست جمعیت هلال احمر را برعهده گرفتم.

در هلال احمر هم نماندید و دوباره وزیر شدید.
بله، بعد از این دوره مسوولیت که حدود یک سال و نیم به طول انجامید در دی ماه ۹۳ با توجه به مشکلاتی که در تصدی وزارت علوم ایجاد شده بود تا آخر دولت اول دکتر روحانی در سمت وزیر علوم، تحقیقات و فناوری خدمت کردم. پس از آن هیچ سمت اجرایی را قبول نکردم و با توجه به توصیه حضرت آقا درباره پرداختن به فعالیتهای علمی به مسوولیت اصلی خود به عنوان عضو هیات علمی دانشگاه اشتغال داشته ام و در حال حاضر استاد پایه ۴۳ دانشگاه علوم پزشکی ایران هستم.

با توجه به سوابق کم نظیر علمی و اجرایی در حوزه آموزش پزشکی، سطح علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران را در مجموع چگونه ارزیابی می کنید؟
دانشگاه از لحاظ علمی شرایط بسیار خوبی دارد و همچنان در بعضی تخصص های پزشکی نظیر ارتوپدی و داخلی و ورود به عرصه های جدید علوم پایه مثل علوم سلولی مولکولی، مهندسی بافت، نانوپزشکی و ..  در کشور پیشتاز است. یادم هست که در ابتدا هم برای تبدیل مرکز پزشکی به دانشگاه و هم در تغییر وضعیت همکاران به عضو هیات علمی در بدو تشکیل وزارت بهداشت دشواری های زیادی داشتیم اما به لطف خدا دانشگاه به سرعت به جایگاه شایسته خود رسید و قبل از ادغامی که به ناحق انجام گرفت و لفظ انحلال دانشگاه را به کار بردند تا رتبه یک دانشگاه دیگر را بالا ببرند در بسیاری از خدمات درمانی و حوزه های علمی رتبه های بسیار خوبی داشت.
قبل از ادغام دانشگاه علوم پزشکی ایران تا جایگاه چهارم یا سوم کشوری صعود کرده بود و حتی انتظار می رفت که به رتبه دوم دانشگاه های علوم پزشکی کشور برسد اما بعد از پایان دوره دو ساله ادغام و بازگشت به جایگاه به حق خود تا رتبه نهم تنزل کرد. خوشبختانه با اقدامات خوبی که در این سالها انجام گرفته از دو، سه سال پیش به جایگاه چهارم یا پنجم رسیده ایم و با توجه به زیرساختهای علمی قوی خصوصا همکاری مطلوب متخصصان علوم پایه و بالینی و جایگاه خوبی که در رشته های پیراپزشکی داریم، آینده بسیار خوبی برای دانشگاه متصور است و مطمئنا علاوه بر بحث های آموزشی و پژوهشی در زمینه دستاوردهای فناورانه هم موفقیتهای قابل توجهی خواهیم داشت.

برای دنیای پزشکی چه آرزویی دارید؟
پزشکی هم همانند سایر علوم دستخوش تغییرات و پیشرفتهای پرشتابی است و قلمرو پزشکی آینده با تحولاتی که در زمینه علوم سلولی مولکولی، کوانتوم، جامع نگری امیکس، پزشکی شخصی و رویکرد جدید به طب قدیم شاهدیم کاملا متفاوت با پزشکی امروز خواهد بود. به طوری که پیش بینی می شود از یک سو به لحاظ علمی از سطح سلولی به سطح مولکولی برسد و از طرف دیگر با پیشرفتهای فناوری، بیمارستانها عملا به مرکز تعمیر و تعویض اندامهای بدن تبدیل خواهند شد. خوشبختانه دانشگاه علوم پزشکی ایران با تحولات علمی و فناوری روز همراه شده و محققان این دانشگاه و سایر دانشگاه های کشور در حوزه های راهبردی مثل علوم رفتاری، نوروساینس و نانوفناوری به خوبی ورود کرده اند.  

به جوانهایی که دوست دارند در رشته پزشکی تحصیل کنند چه توصیه ای دارید؟   
توصیه ام به جوانهای عزیز این است که با شناخت کامل و اطلاع از دشواری ها و الزامات خاص پزشکی به این رشته وارد شوند. انتخاب این رشته صرفا با انگیزه کسب درآمد، حقیقتا با توجه به زحمات و سختی هایی که دارد منطقی نیست و تنها در صورتی وارد رشته پزشکی شوند که بتوانند خود را وقف خدمت به همنوعان شان بکنند. به دانشجویان و همکاران جوان هم توصیه می کنم در ارتباط با بیمار، انسان را ببینند نه بیماری انسان را و گرنه تفاوتی با یک ماشین نخواهند داشت. نگاه انسانی به بیمار است که طبیب را به جامع نگری و حکیم شدن سوق می دهد و از نگاه کالایی به انسانی که به عنوان بیمار به او مراجعه کرده، دور می کند. توصیه دیگرم این است که هیچ وقت خود را بی نیاز از آموزش نبینند خصوصا با توجه به روند تحولات پزشکی که هیچ مرزی بین علوم قائل نیست.

دفعات مشاهده: 2303 بار   |   دفعات چاپ: 25 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر